خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پرشان بروم

دوستان و همرهان عزیز !
چند صباحی در این وادی مجازی پذیرای گرمای حضورتان بودم. از نظراتتان سودها جستم و از دامان اندیشه هاتان شقایق ها چیدم لیک دیگر این ناتوان دشنام پست آفرینش را یارای همرهی نیست. امیدوارم که اگر به موجب تلخ زبانی یا ترش رویی از اینجانب خاطرتان مکدر شده باشد، به طبع بلند خویش قلم رحم و مرحمت بر این خبط بکشید. حق نگهدار و معین شما سروران گرامی باشد.
آخر کلام نیز اختصاص دارد به ابیاتی از حضرت حافظ. ابیاتی که همیشه در دوری رفیقان زیر لب زمزمه میکنم.
روز وصل دوستداران یادباد
یادباد آن روز گاران یاد باد
گر چه یاران فارغ اند از حال من
از من ایشان را هزاران یادباد
پ.ن: 
موسیقی بلاگ: ضربی شوشتری از آلبوم بیداد اثر استاد پرویز مشکاتیان
ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب است
روی این مهتابی خشت غربت را می بویم
...
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
...
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است
" سهراب سپری "

پ. ن.١: من عاشق این سری از عکس های سهرابم که با یه انار گرفته !
پ. ن.2: من کشته ضرب زورخانه ای این ضربی چهارگاهم!
موسیقی بلاگ: ضربی چهارگاه از آلبوم دستان، اثر استاد مشکاتیان (دانلود)
قاصدک! در دل من همه کورند و کرند،
دست بردار از این در وطن خویش غریب!
قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند !
(م.اخوان ثالث)
این هوای بارونی و بوی گل و گاه کاه بارون خورده من رو یاد روزگاران یه کم قدیم میندازه. راهنمایی بودم. یه تفنگ بادی داشتم و یه دنیا سودای شکار. اونم شکار چی ؟ کبک کوهی !! تفنگ رو دوش، به اتفاق دو سه تا خدم و حشم میزدیم به راه. تو راهِ رفتن چون هدف شکار کبک کوه بود با خیال راحت میرفتیم، یعنی بهتر بگم که گنجشکها و کلاغا خیالشون راحت بود که ما یه ساچمه هم حرومشون نمیکنیم. اما به کوه که میرسیدیم نصف یه قوطی ساچمه رو نشونه میرفتیم ولی دریغ از اینکه یکیش به این هدف لامصب بخوره ! عصر تنگی هم که مایوس برمی گشتیم به سمت خونه شروع میکردیم به شکار گنجشکای بی صاحاب. آخرشم نفهمیدم چرا این بی مصرفا رو شکار میکردیم. من که تو عمرم یه بار هم گوشت گنجشک نخوردم! فک کنم به خاطر عقده عدم شکار کبک و شایدم بز کوهی (!) بود. شکار کلاً خیلی حال میداد تا اینکه اون حادثه دلخراش (!) اتفاق افتاد و راهی بیمارستان شدن من همان و فروخته شدن تفنگ بادی نازنینم همان! حیفش!! فنرش دیانای اصل آلمان بود. ولی بهتر که فروختنش آخه باهاش یه خرابکاری کردم که هیچ وقت نمیتونم خودم و ببخشم! "قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتل!"
پ.ن١: از پست قبلی تا الان پنج صفحه از این کتاب لامصب رو نتونستم بخونم! انصافاً سرم خیلی شلوغ بود، این علیرضا شاهده - به روباه گفتن شاهدت کیه؟ گفت دمم! :_)) - خداییش خیلی سنگینه !
پ ن٢: همه منتظر بهار خانومن ولی مثل اینکه خالو زمستون برگشتن و بار انداختن اساسی!!
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند
اصولاً برای آدمای محافظه کاری مثل من، هر وقت اختیار اوضاع از دست در بره عصبی شدن یه چیز عادیه! اما کافیه یه بار این بیت حافظ از ذهنم خطور کنه تا خیالم به کل آسوده بشه. البته در مواردی که اطمینان دارم دیگه هیچ کاری از دست من ساخته نیست، هیچ کاری! مثل زمان رقم خوردن تقدیر.
پ.ن :1.پست بعدی معرفی یه کتابه که هنوز خوندنش رو تموم نکردم! تا تموم نشه هم نمیتونم معرفیش کنم که! پس هی نیا تو کامنت دونی سینه بزن و فحش بده که آپ کن، آپ کن ! :_)
و اما بهار:
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها
"بهار طبیعت زیباترین ترجمان رستخیز جان. مدتهاست منتظرم. بگویم از ازل مهمل بافته ام منتها از زمانی که خود را شناختم بزرگترین هدفم حرکت بوده. بعد از فکر، تمرکز، و البته چاشنی خواستن، مینشینی در چله. خالق نشانه میرود. و تو رها میشوی ! از کمان حال، از کمند هزاران روزمرگی."
دیگه انصافاً درختها همگی شکوفه که چه عرض کنم، میوه دادن. زردی پاییز خیلی قشنگه، حتی از سبزی بهار! اما کجا پاییز می تونه راوی حرکت باشه، یه دست بزنه رو شونت و بگه: هی رفیقِ سالی چهار ماهه پاشو که من اومدم! پاییز فقط عشوه میکنه! با برگ ریزونش ناز میریزه! فقط و فقط همین! اما بهار وقتی میاد دیگه لازم نیست خودت بخوای دلت رو خونه تکونی کنی، همین که صبح به جای صدای کلاغای زمستونی با چهچه یه پرنده بهاری بلند شی خودش یعنی تازگی! از نظر من فرق پاییز و بهار عین فرق شعر جدید و قدیمه، شعر قدیم سرشار از حکمت و معانی و شور و شعر جدید سرشار از احساس های بی مصرف و نومیدی! البته همیشه استثناء وجود داره!
و اما عید:
چو یار ما در این عالم که باشد چنین عیدی به صد دوران که دیدست
عید همگی مبارک، یه عیدی ملس واسه همتون دارم! شاید بخوره توی ذوقتون، واسه همین توی ادامه مطلب گذاشتمش! نگی نگفتی؟! 
پ.ن.: رفتیم فوتبال، جاتون خالی دعوا شد! حیف که احمد کتفم رو گرفته بود و گرنه یه جفت پا رفته بودم تو کلیه های یارو! 
موسیقی وبلاگ: تصنیف غم عشق، با صدای استاد شجریان ( دانلود )
یه دکتر تو خوابگاه هست به نام دکتر گاو! اینو خودش وقتی که یکی از بچه ها ازش خواست که راجع به سردردش اظهار نظر کنه اذعان کرد- والا ما بی تقصیریم - . خودش میگه که یکی از محوری ترین بحث های روز دامپزشکی مسئله ٣٠ روز قبل از زایمان گاوه. به گفته دکتر گاو این دوره تمامی سیکل حیاتی گاو بهم میریزه، به خاطر همین کلی تحقیقات راجع به این ٣٠ روز انجام و در حال انجام شدنه!

دکتر گاو امروز اومده و از هم اتاقی من که شیمی میخونه میپرسه که ترکیبی به نام KMg داریم. هم اتاقی بیچاره من هم با یه نگاه سفیه اندر عاقل( مثل مهران مدیری) به من و یه نگاه عاقل اندر سفیه( مثل جواد رضویان) به دکتر گاو جوابشو داد. دیگه فکر نکنم لازم باشه واستون توضیح بدم که پتاسیم و منیزیم هر دو فلزن و بارشون مثبته و اگه خود مندلیف و نیلز بور هم از گور در بیان این دو با هم هیچ گونه پیوندی(!) نمیدن. حالا ازش میپرسیم که این اکسیر رو اگه بشه درستش کرد باهاش چیکار میشه کرد؟ میگه میخوام بدم گاوا بخورن بلکه شیرشون بیشتر شه! بیچاراگاوایی که KMg دکتر گاو رو بخورن !
پ.ن.: دو چیز آدم رو بد معتاد میکنه، یکی...* و دومیش فیس بوک !
پ.ن.: دیگه داریم میریم ولایت! بابا خسته شدیم از بس ظرف شستیم تو این خوابگاه !
*: بدآموزی داره نمیگم!
موسیقی وبلاگ: شباهنگ، تکنوازی سه تار، مسعود شعاری ( دانلود )
خداوندا خوشحالم از اینکه همیشه از سر حماقت فراموشت کردم نه غرور
و اگر فریاد برآوردم از سر غرور بود و نه خصومت
پروردگارا!
ای خالق زیباترین های من!
مرا به خاطر خلق زشت ترین های زندگانیم ببخش!
تو اتوبوس تهران- شیراز نشسته بودم که یه جوون سی و خورده ای ساله نشست کنارم. شروع کردیم از هر دری صحبت کردن. درس خونده صداسیما بود و الان هم مستندهای تجاری رو کارگردانی میکرد. میگفت تهران میشینم ولی اصالاتاً آبادانی ام. از بحث راجع به دوران ریاست لاریجانی تو صداسیما بحث به مسائل به اصطلاح سیاسی کشیده شد. اصل بحث هم سر این بود که استان های جنوبی دارن تمام مخارج این مملکت رو میدن، از طرفی بدترین شرایط اقلیمی رو برای زندگی کردن دارن. ولی این وسط کمترین توجه رفاهی به اونا میشه.
آقای کارگردان میگفت: "پدرم تعریف میکرد که یه زمانی مادرم -یعنی مادر بزرگ خودش -به من و خواهر برادرام میگفت که میرین بیرون یه وقت به این تهرانیها و اصفهانیهای داهاتی محل نذارینا. آخه اون زمانها صدقه سر نفت و حضور خارجی ها آبادان واسه خودش بهشتی بود. کافه، سینما، بیلیارد و ... که هیچ جای دیگه به اون خوبی نبود. هنوز هم بقایای اون روزا هست دیگه. هنوز عشق بچه آبادانیاعینک ریبن و فیلم اژدها وارد میشود بروسلیه! "
کاری به درست و غلطی این قسم حرفها ندارم،( اینو گفتم که شما بچه تهرونیا نیاین قتل عامم کنین!!
) ولی در هر حال با وجود اعتراض ها و ناامینی های اخیر شهر های جنوب و جنوب غربی باز هم آقایون گوشه چشمی، نیمه ناوکی به این مناطق محروم و حقیقتاً محق نمیندازن!
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار /// مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد (حافظ)
پی نوشت١: شرمنده دیر آپیدم. آخه خونه که بودم اینترنت واقعاً سوسک بود! سرعتشو نمیگما! اصلاً خود پهنای باندش سوسک بود! اصلاً اکسپلورر و فایر فاکس همش سوسک نشون میداد! :_)
موسیقی بلاگ: تصنیف درخیال از مجید درخشانی، آواز ستاد شجریان